تبليغاتX
...بهار آمد پریشان باغ من افسرده بود اما
دگر از سرزنش چرخ فلک دست کشم

غم هجران تو را با دل و جان سخت کشم

خسته ی نیمه ی عمرم ره میخانه کجاست؟

تا در آن طالع خود با سر پر مست کشم.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 21:3 توسط Alfer |

به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود

نیرزد آن که دلی را زخود برنجانی.

کاش یه نفر پیدا شه اینو بفهمه...

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 1:4 توسط Alfer |

ناز چشمت را بهای جان خرم

بار عشقت را به هر سو من برم

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 1:21 توسط Alfer |

یه غروب بود روی گونه هات دوتا قطره

که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات

دیگه فرقی هم نداره , کار ازین حرفا گذشتو دیگه قلبم سرجاش نیست

آره بارون میومد خوب یادمه...

خیلی سال پیش توی خوابم دیده بودم

تو رو با گونه ی خیست

اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات

آره بارون میومد , خوب یادمه.

منبع : نمی دونم

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 13:45 توسط Alfer |

بعضی از آدما باهام طوری رفتار می کنن که احساس می کنم یه تی بگم(همون لیپتون).

بالا پایینم می کنند , سرد و گرمم می کنند و وقتی دیدن دیگه رنگی ندارم میندازنم دور.

به همین راحتی.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 6:34 توسط Alfer |

خانوم خیاط تو برام کامنت گذاشتین در مورد آدمی که در جا می زنه در نوشتن.

نفهمیدم منظورت منم یا....

اگه منم باید بگم خیلی وقته درجا می زنم. 

خیلی وقته که تو زندگی درجا میزنم , من تو فهمیدنم دارم درجا می زنم , 

احتمالا دلیلش اینه که بلد نیستم خوب زندگی کنم , بفهمم , فکر کنم ,

حساب پول و وقت هم نیست , حساب انگیزه است , حساب خستگی است.

پی نوشت : از تبریکات عید خبری نیست , چون عید برام اتفاق جالبی نیست که به خاطرش تبریک بگم.

تنها چیزی که برام فرق می کنه اینه که ازین به بعد وقتی خواستم تاریخ بزنم به جه 7 می نویسم 8.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 20:48 توسط Alfer |

روی رومیزی کاغذی یک گرده آفتاب افتاده است.

دراین گرده , مگسی گیج و منگ خودش را خر خر  می کشد , خودش را گرم می کند و پاهای جلویش را به هم می مالد . خیال دارم خدمتی له اش بکنم و لهش گردانم .

سررسیدن این انگشت اشاره ی غول پیکر را که موهای طلایی اش در آفتاب می درخشد نمی بیند.

دانش اندوز فریاد می زند که : (( نکشیدش آقا ))

مگس می ترکد , ریغ سفید کوچکش از شکمش بیرون می زند . 

از شر وجود خلاصش کرده ام . با لحنی خشک به دانش اندوز می گویم :

(( خدمتی به اش کردم  ))

برگرفته از : تهوع - ژان پل سارتر - ترجمه امیر جلال الدین اعلم ( مزخرفترین ترجمه ممکن)

همین

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 0:32 توسط Alfer |

سه ره پیداست, نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر , حدیثی که اش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین: راه نوش و راحت و شادی

                                            به ننگ آغشته , اما رو به شهر و باغ و آزادی

دو دیگر : راه ِ نیمش ننگ , نیمش نام 

                                                اگر سر برکنی غوغا و گر دم در کشی آرام

سه دیگر : راه ِ بی برگشت , بی فرجام

من اینجا بس دلم تنگ است ,  و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.

بیا ره توشه برداریم , قدم در راه بی برگشت بگذاریم , ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

م اخوان ثالث (م.امید)

همین

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:34 توسط Alfer |

خوب من خیلی وقت بود می خواستم یه وبلاگ داشته باشم. اما هیچ وقت نشد. نمی دونم چرا. شاید حالش نبود.

الان از خواب بیدار شدم و اومدم اینجا رو را انداختم.

تو که بار اولته که می یای اینجا:

بهتره دیگه این ورا نیای. چرا بی خودی وقتو پول باباجونتو صرف من می کنی؟

از همین اول خودم بهت می گم که منو حرفام ارزششو نداریم.

همین.

پ ن: یادم رفت بگم اولین پستم با آهنگه چاووشی همراه بود.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 23:10 توسط Alfer |